تبليغاتX
غریبه

غریبه

نمي دانم چقدر در " راه " دويده ام امّا همه اش آني را مي ماند . پس آخر دنيا کجاست ؟

هر روزتان نوروز ، نوروزتان پيروز

                                     

   نوروز در قلب هر كسي است .  

 در دل و جانش .

 در روزي كه آن روز برايش روز ديگري باشد ، واقعا روز ديگري باشد .

 نوروز در خود انسانهاست . براي خود انسانها ،

 روزي كه چيز تازه اي بيافريني . كاري كني .

چيزي كه فكر كني ، حس كني  و با دل و جان ببيني كه انسان هستي . انسان .

 

سلامي گرم به تمام دوستان گلم    

 

فقط بگم عيدتون مبارك

 

دعا مي كنم امسال سال خوبي براي همه دلاي مهربون باشه

 

و همه به آرزوهاي دلشون برسن

 

اين دعا هم از طرف خودم براي همه ي شما عزيزان

 

خدايا :

 

دلم را همچون ني لبكي چوبين بر لبهاي خود بگذار

 

و زيباترين نغمه هايت را در فضاي زندگي مردمان مترنم كن

 

چنان بنواز دلم را كه هر جا نفرتي هست عشق باشم من

 

هر جا ترديدي هست ايمان باشم من

 

هر جا نااميدي هست اميد باشم من

 

هر جا تاريكي هست روشنايي باشم من

 

هر جا غمي هست شادماني باشم من.

 

خدايا:

 

توانم ده تا دوست بدارم بي چشم داشت

 

 و بفهمم ديگران را حتي اگر نفهمند مرا...

 

آمين

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم فروردین 1386ساعت 4:54 بعد از ظهر  توسط غریبه  | 

آري اي هموطنان...

 

سلام به شما عزيزاني كه  به اين وبلاگ مياين .

 

 چه اونايي كه نظرتونو بيان ميكنين وچه اونايي كه بيان نميكنين.

 

 در هر دو صورت از همتون ممنونم.

 

 اين متني رو كه اين دفعه گذاشتم از نويسنده ايه به نام( كارو)

 

كه من خيلي از متناش و شعراش خوشم مياد  يه جورايي فكر ميكنم

 

نوشته هاش خيلي شبيه جايي كه من دارم زندگي ميكنم.

 

به قول يكي از عزيزان شايد من و شما هيچ كدوم از اين دردا رو نداشيتم

 

 ولي داريم ميبينيم كه چي به چيه...نه؟!!! 

 

 ميدونم طولانيه ولي لطفا تا آخرش بخونين و اگه زحمتي نيست

 

 نظرتونو بگين برام...

 

بعد از اين هم يه پست ديگه ميذارم و ميره تا سال ديگه

 

 البته اگه خدا بخواد و زنده موندم.

 

  ممنون از لطف همتون...

 

 

 

آري اي هموطنان...

 

چشمه ي عشق در اين ملك سراب است ، سراب

 

پايه ي عدل وشرف پاك خراب است ، خراب

 

عز و مردانگي وفهم عذاب است ، عذاب

 

جور بر مردم بدبخت ثواب است ، ثواب

 

آه... اي چشم زمين ، غافله سالار زمان

 

بازگو با من سر گشته خور عالمتاب

 

آدميت به كجا رفته ؟ كجا رفته شرف ؟

 

كو حقيقت ؟ ز چه رو مرده ؟ چرا رفته به خواب ؟

 

اين چه نظميست ؟ چه رسميست ؟ چه وضعيست ؟ خدا !

 

سبب اين همه بدبختي وغم چيست؟ خدا !

 

جز خدايان زرو، كهنه پرستان پليد :

 

هيچكس زنده در اين شب بخدا ،  نيست خدا !

 

كي رسد روز و شود چيره بر اين ظلمت تار؟

 

كه پياده است در آن حق و ستمكار سوار

 

زير خاك است گل و زينت گلدانها خار !

 

 فقر ميباردش از هر در و از هر ديوار

 

سرنوشت همه بازيچه ي مشتي عيار !

 

سر زحمت به طناب عدم ، از دار بدار !

 

زندگي ، پول ! نفس ، پول ! هوس ، پول ! هوار

 

مرغ حق ، يخ زده  اندر قفس  پول ! هوار

 

قدرتي كو كه بر آيد ز پس پول ؟ هوار

 

هموطن ! خنده مكن بر رخ اين مردم خوار؟

 

صحبت از عيد مكن ، بگذر و راحت بگذار!

 

زاده ي فقر كجا و طرب فصل بهار؟

 

من بيكار كه صد بار بميرم هر روز!

 

بالشم سنگ ، دلم تنگ و تنم بستر سوز!

 

كت من در گرو عيد گذشته است هنوز !

 

به من آخر چه ؟ كه نوروز سعيد است امروز؟!

 

كهنه روزم چه بود آخر؟ كه چه باشد نوروز؟

 

هفت سين من اگر بودي و مي ديدي چيست ؟

 

همنشين من غارتزده مي ديدي كيست ؟

 

مي زدي داد ،  فلك تا به فلك ، زنگ به زنگ !

 

كه تفي بر تو محيط ، شرف آلوده به ننگ !

 

هفت سين ! وه كه چه سيني و چه هفتي همه رنگ :

 

سينه اي كشته دل  ، و سوز سرشكي گلرنگ !

 

سرفه هاي تب و سرسام سكوتي دلتنگ!

 

سفره اي خالي و سرما و سري بر سر سنگ !

 

آخر اي هموطنان !!!

 

سالتان باد به صد سال فرحبخش ، قرين!

 

هفت سين كي به جهان ديده ؟ كسي بهتر از اين ؟

 

ديده هر سو كه بيفتد ، ز يسا ، روز يمين

 

سايه ي فقر سيه كرده سر و روي زمين

 

سبز برگ درختان همه بي لطف و حزين

 

لاله را ژاله صفت اشك الم گشته عجين!

 

زن غمين ، مرد غمين ، بچه غمين ، پير غمين !

 

وه ! اگر سرتاسر اين ملك ستمديده ي زار

 

نفسي نيست دهد مژده ز ايام بهار ...

 

شيون درد و فغان ، داده به سر ، باد وزان

 

جاي مي! خون مي چكد از چشم رزان !

 

اينكه چيزي نبود اي هموطنان ، بدتر از آن :

 

عجب اينجاست : كه افتاده ز پا چرخ زمان !

 

كي فلك ديده به خود !!!

 

‌ فصل خزان بعد خزان؟؟؟

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385ساعت 2:2 بعد از ظهر  توسط غریبه  | 

حسنک کجایی...

 

سلام به همه دوستان گلم

 

به من گفتن چرا اينقدر غمگين ؟؟؟

 

منم گفتم این دفعه یه ذره شادش کنم

 

البته زیاد نه

 

 

 حسنک...پتروس...کبری...ريزعلی...کوکب خانم...چوپان دروغگو...

گاو ما ما مي كرد

 

گوسفند بع بع مي كرد

 

سگ واق واق مي كرد

 

و همه با هم فرياد مي زدند حسنك كجايي

 

شب شده بود اما حسنك به خانه نيامده بود.

 

حسنك مدت هاي زيادي است كه به خانه نمي آيد.

 

او به شهر رفته و در آنجا شلوار جين و تي شرت هاي تنگ به تن مي كند.

 

او هر روز صبح به جاي غذا دادن به حيوانات جلوي آينه به موهاي خود ژل مي زند.

 

موهاي حسنك ديگر مثل پشم گوسفند نيست چون او به موهاي خود گلت مي زند.

 

ديروز كه حسنك با كبري چت مي كرد .

 

كبري گفت تصميم بزرگي گرفته است.

 

كبري تصميم داشت حسنك را رها كند و ديگر با او چت نكند

 

چون او با پتروس چت مي كرد.

 

پتروس هميشه پاي كامپيوترش نشسته بود و چت مي كرد.

 

پتروس ديد كه سد سوراخ شده اما انگشت او درد مي كرد

 

چون زياد چت كرده بود.

 

او نمي دانست كه سد تا چند لحظه ي ديگر مي شكند.

 

پتروس در حال چت كردن غرق شد.

 

براي مراسم دفن او كبري تصميم گرفت با قطار به آن سرزمين برود

 

 اما كوه روي ريل ريزش كرده بود .

 

ريزعلي ديد كه كوه ريزش كرده اما حوصله نداشت .

 

ريزعلي سردش بود و دلش نمي خواست لباسش را در آورد .

 

ريزعلي چراغ قوه داشت اما حوصله  درد سر نداشت.

 

قطار به سنگ ها برخورد كرد و منفجر شد .

 

كبري و مسافران قطار مردند.

 

اما ريزعلي بدون توجه به خانه رفت.

 

خانه مثل هميشه سوت و كور بود .

 

الان چند سالي است كه كوكب خانم همسر ريزعلي مهمان ناخوانده ندارد

 

او حتي مهمان خوانده هم ندارد.

 

او حوصله ي مهمان ندارد.او پول ندارد تا شكم مهمان ها را سير كند.

 

او در خانه تخم مرغ و پنير دارد اما گوشت ندارد

 

او كلاس بالايي دارد او فاميل هاي پولدار دارد.

 

او آخرين بار كه گوشت قرمز خريد چوپان دروغگو به او گوشت ..... فروخت .

 

اما او از چوپان دروغگو گله ندارد

 

چون دنياي ما خيلي چوپان دروغگو دارد

 

 به همين دليل است كه:

 

 ديكر در كتاب هاي دبستان آن داستان هاي قشنگ وجود ندارد

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم اسفند 1385ساعت 1:8 قبل از ظهر  توسط غریبه  | 

سقوط...

 

 

سقوط مي كنم ،

 

 هر بار از لبه ي تاريك حرفهايي كه سمت و سويي ندارند !

حرفهايي كه تو از دلت مي زني و من از تنهاييه بي پايان ...

آري...هربار...سقوطي مرگبار ميکنم!!!

اميد بهبودي ام نمي رود ...



گويي باور نكرده اي ...

خلاص نشده ام از خوابكده ي دربدري هاي مزمن لحظه ها !

جاده ها مثل مار مي پيچند روي تلاشهايم ...

و شايد تلاشهايت

و دستان سرد من در جيب زمان ... خواب رفته !



چرا مضطربي ؟

 

از احساس نامه اي كه نخوانده اي و اصلا هنوز نيامده ؟!!!

يا شايد سكوت كرده اي از بي صبري !؟



پس من چه كنم ، كه ذره ذره ي جويده شده ي روزهايم

با طعمي گس در دهان ظالم روزگار جا مانده !



مدتهاست كشنده ترين ساعات ،حوالي من در چارچوب اتاقم ...

 

تاب مي خورند !

و آفتاب لا به لاي پنجره ي چشمانم ... گم شده .



مي دانم ... مي داني ... دير زماني ست ...

كندترين روياي شبانه ما  با كابوسهايي از آينده

 

 هم خواب شده اند ...

كاش صبح مي شد .



در انديشه ي چون و چراي دل شكسته ام نباش ... عزيز !

كه زوال من شايد از همان نقطه ي آغاز  ما  بود ...

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم اسفند 1385ساعت 1:7 قبل از ظهر  توسط غریبه  | 

شهر....

                                  

                                      سلام عزيزان

 چند روزه كه مي خوام بنويسم ولي اصلا حال و حوصله ندارم .

 نه اينكه فكر كنين چيزي براي نوشتن نيست ها...  نه هست ولي ...

 نزديك دو ماه از زمستون هم گذشت .. مثل همه ي فصلهاي ديگه! مثل باد! مثل برق!

 ولي اينجا يعني مشهد  بازم مثل هر سال نه باروني! نه برفي! بازم تابستون مشكل آب داريم.

 سخته ولي عادت كرديم. از همين الان دارن برنامه ريزي ميكنن براي جيره بندي آب!!!

 خوب بي خيال ! اگه بخوام بگم تا فردا صبح بايد بنويسم .شما هم كه حال خوندنشو ندارين

 پس ميريم سر اصل مطلب...

 والا چند روز پيش يكي از دوستام يه مطلب برام فرستاد كه خيلي ازش خوشم اومد و گفتم

 بذارمش اينجا.

 شما هم اگه دوست داشتين بخونين و اگه حالشو داشتين نظرتونو در موردش بگين.

 از همتون ممنونم...

 

                                      شهر هرت

 

 شهر هرت جايي است که رنگهاي رنگين کمان مکروهند و رنگ سياه مستحب.

 شهر هرت جايي است که اول ازدواج مي کنند بعد همدیگه رو مي شناسن .

 شهر هرت جايي است که همه بد هستن مگر اينکه خلافش ثابت بشه.

 شهر هرت جايي است که دوست بعد از شنيدن حرفات بهت مي گه:‌ دوباره لاف زدي؟؟

 شهر هرت جايي است که بهشتش زير پاي مادراني است که حقي از زندگي و فرزند و           همسر ندارند.

 شهر هرت جايي است که درختا علل اصلي ترافيک اند و بريده مي شوند  تا ماشينها راحت تر برانند.

 شهر هرت جايي است که کودکان زاده مي شوند تا عقده هاي پدرها و مادرهاشان را درمان  کنند.

 شهر هرت جايي است که شوهر ها انگشتر الماس براي زنانشان مي خرند

 اما حوصله 5 دقيقه قدم زدن را با همسران ندارند.

 شهر هرت جايي است که همه با هم مساويند و بعضي ها مساوي تر.

 شهر هرت جايي است که براي مريض شدن و پيش دکتر رفتن حتماْ بايد پارتي داشت.

 شهر هرت جايي است که با ميلياردها پول بعد از ماهها فقط مي توان  براي مردم مصيبت ديده چند چادر برپا کرد.

 شهر هرت جايي است که خنده عقل را زائل مي کند

 شهر هرت جايي است که زن بايد گوشه خانه باشد و البته آن گوشه که آشپزخانه است و به آن مي گويند مرواريد در صدف.

 شهر هرت جايي است که مردم سوار تاکسي مي شن زود برسن سر کار

  تا کار کنن وپول تاکسيشونو در بيارن.

 شهر هرت جايي است که 33 بچه کشته مي شن و ماموراي امنيت شهر مي گن:

 به ما چه. مادر پدرا مي خواستند مواظب بچه هاشون باشند.

 شهر هرت جاييه که نصف مردمش زير خط فقرن

 اما سريالاي تلويزيونيشو توي کاخها مي سازن.

 شهر هرت جايي است که 2 سال بايد بري سربازي تا بليط پاره کردن ياد بگيري.

 شهر هرت جاييه که موسيقي حرام است حرام.

 شهر هرت جايي است که گريه محترم و خنده محکومه.

 شهر هرت جايي است که وطن هرگز مفهومي نداره و باعث ننگه.

 شهر هرت جايي است که هرگز آنچه را بلدي نبايد به ديگري بياموزي.

 شهر هرت جايي است که همه شغلها پست و بي ارزشند مگر چند مورد انگشت شمار.

 شهر هرت جايي است که وقتي مي ري مدرسه کيفتو مي گردن مبادا آينه داشته باشي.

 شهر هرت جايي است که دوست داشتن و دوست داشته شدن احمقانه، ابلهانه و ... است.

 شهر هرت جايي است که توي فرودگاه برادر و پدرتو مي توني ببوسي اما همسرتو نه...

 شهر هرت جايي است که وقتي از دختر مي پرسن مي خواي با اين آقا زندگي کني

 مي گه:  نمي دونم هر چي بابام بگه.

 شهر هرت جايي است که وقتي مي خواي ازدواج کني 500 نفر رو دعوت مي کني

 و شام مي دي تا برن و از بدي و زشتي و نفهمي و بي کلاسي تو کلي حرف بزنن.

 شهر هرت جايي است که هرگز نمي شه تو پشت بومش رفت

 مگر اينکه از يک طرفش بيفتي..

 شهر هرت جايي است که .......

                        خدايا اين شهر چقدر به نظرم آشناست!!!!!!

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم بهمن 1385ساعت 10:27 بعد از ظهر  توسط غریبه  | 

روز عشق رو به همه ی عاشقا تبریک میگم...

                    

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385ساعت 10:23 بعد از ظهر  توسط غریبه  | 

باران...

 

سلام عزيزان

 

آپ اين دفعه ي من براي بعضيهاتون تكراريه.

 

چون يكي دو ماه پيش اين شعر رو گذاشته بودم.

 

اما من اين شعر رو خيلي دوست دارم براي همين هم دوباره گذاشتم.

 

من كلمه به كلمه ي اين شعر رو قبول دارم و مطمئنم  از هيچ  لحاظ

 

عدلي تو اين دنيا وجود نداره.

 

دوست دارم شما هم تا آخرش بخونين و نظرتون رو بگيد ...

 

 

باز باران بی ترانه

باز باران , با تمام بی کسی های شبانه

می خورد بر مرد تنها , می چکد بر فرش خانه

باز می آید صدای چک چک غم... باز ماتم

من به پشت شیشه ی تنهایی افتاده

نمی دانم.. نمی فهمم

کجای قطره های بی کسی زیباست؟؟؟؟

نمی فهمم , چرا مردم نمی فهمند

که آن کودک که زیر ضربه شلاق باران سخت می لرزد

کجای ذلتش زیباست؟؟؟

نمی فهمم... کجای اشک یک بابا

که سقفی از گل و آهن به زور چکمه های باران

به روی همسر و پروانه های مرده اش آرام باریده

کجایش بوی عشق وعاشقی دارد؟؟؟

نمی دانم.. .نمی دانم چرا مردم نمی دانند

که باران , عشق تنها نیست

صدای ممتدش در امتداد رنج این دلهاست

کجای مرگ ما زیباست.. .نمی فهمم!!!!؟

یاد آرم , روز باران را

یاد آرم مادرم در کنج باران مرد

کودکی ده ساله بودم

می دویدم زیر باران.. .از برای نان

مادرم افتاد

مادرم در کوچه های پست شهر آرام جان می داد

فقط من بودم و باران و گل های خیابان بود

نمی دانم

کجای این لجن زیباست؟؟؟؟

بشنو از من , کودک من

پیش چشمم, مرد فردا

که باران هست زیبا از برای مردم زیبای بالادست

  و آان باران که عشق دارد ... فقط جاریست برای عاشقان مست

و باران من و تو درد و غم دارد

خدا هم خوب می داند که

این عدل زمینی , عدل کم دارد...!

 

  

  

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385ساعت 11:20 بعد از ظهر  توسط غریبه  | 

زورق...

 

تو زورق كوچكي هستي كه حرف مي زد با من

 

و مي برد مرا تا هجوم آبي ها

 

و ترجمه مي كرد شكل تازه ي اشياء را

 

و به  دنبال بادها گره مي خورد

 

و خوب مي دانست كه انتهاي كدام رود

 

به بيكراني دريا مي سپارد ره؟

 

بيا به  شكل نور سفر كنيم به انتهاي بي پايان

 

و فرض كنيم تمام جهان به سان يك خط ممتد ادامه خواهد داشت.

 

چقدر اين جاده هاي مخوف بي پايان

 

به سوي حسرت و اعجاب پيش مي رانند.

 

و يك تجلي جاويد به روي شانه ي امواج نشسته است هنوز!

 

زورق طلايي كوچك !!!

 

مرا بخوان به نيايش! به آبهاي قديمي

 

مرا بخوان به سكوت و نهايت يك دوست

 

ببر به پيش اناري كه در ميان دو دست به سوي نقطه ي ابهام عشق ره مي برد.

 

ببر به نماز شقايق! به مهر! به نور!

 

به گرمي نفس يك قناري تنها

 

مرا به چلچله ها! مرا به آيت يك ابر!

 

مرا ببر به نهاد نخست يك انسان!

 

و دوست را نشان بده

 

و دوست آن عبور هميشه

 

و دوست يك رؤيا

 

مرا ببر به سكون سنگ و بگو خورشيد بيايد پايين به روي شانه ي من

 

و من همان تلخي ميوه ممنوع به نام آدم و حوا

 

و من همان هبوط و حيات

 

و من همان نگاه هميشه بر گردن قابيل!

 

اي زورق قديمي كوچك

 

مرا ببر با خود!!!

 

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم بهمن 1385ساعت 0:39 قبل از ظهر  توسط غریبه  | 

تولدمن...

 

 سلامي گرم به همه ي دوستان گلم

ممنون از اينكه به من سر مي زنين. شما واقعا منو با نظراتتون شرمنده مي كنين...

از همتون ممنونم.

مي دونين چرا اين دفعه زودتر آپ كردم؟

چون امسال تولد من با روز عاشورا يكي شده

 و نمي خوام تو اون روز عزيز از تولدم بنويسم .

براي همين هم گفتم يكي دو روز زودتر آپ كنم.

 

متن زير رو تقديم مي كنم به

همه ي كساني كه روز و يا ماه تولدشون با من يكيه.

 

امروز براي من روز مقدسي است

امروز مثبت ترين روز خداست

چند سال پيش درهمين روز بود كه من دنيايي شدم،

من فهميدم دنيا سرزمين وسيعي است پرازمشكلات سخت.

من هم موجودي هستم وسيع تر و سخت تر از دنيا.

من فهميدم

 براي نسوختن درگرما بايد خود را به ميان آب و آتش زد، نه درميانه آن.

همان روز درگوش من خواندند: تو آمدي كه برگردي، نيامدي كه بگردي!

همان روز به من گفتند:

شعر، صدا، آب، هوا، مادر، پدر خدا و عشق مال تواست

همان روز فهميدم

 كه هيچ مجالي از«لحظه» خالي نيست و لحظه هم جاي بي خيالي نيست.

من فهميدم كه پدرومادر از ثانيه هاي بيداري من و گريه هاي من لذت مي برند

 و دورو بري ها از لحظات خفتن و سكوت و مردگي من.

من در امروزي فهميدم كه تقديرم نه گياه است، نه حيوان است،

 نه فرشته و جن است، نه جماد است و نه چيزديگر.

قدر من انسان بودن است

و اين قدر تا ابد درقبر نمي خوابد حتي اگر من فراموشش كنم.

من فهميدم كه بايد شكرگزار بود به خاطر همه چيزهايي كه خدا به ما داده

 و بايد شكرگزاربود كه خدا هرآنچه

را كه از او مي طلبيم به ما نمي دهد!

امروز مثبت ترين روز خدا است،

امروز روز تولد من است....

نه،امروز روز تولد من و يك نفر ديگر است... و شاید صدها نفر دیگر !

مباركمان باشد!

 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم بهمن 1385ساعت 10:27 قبل از ظهر  توسط غریبه  | 

خدا...

 

تصميم ميشود كه خدا را عوض كند

 

حتي ترين هميشه - صدا - را عوض كند

 

هي داد مي زند كه منم اين خود منم

 

هي جيغ مي كشد كه هوا را عوض كند

 

اين قلب تير خورده به دردش نمي خورد

 

بايد تمام وسوسه ها را عوض كند...

 

هي پلك مي زند كه تويي؟ اين خود تويي؟

 

برگشته اي كه چي؟ كه خدا را عوض كند

 

تقويم هاي  كهنه ي  بي اتفاق را؟

 

اين كاغذ مچاله ي  كنج اتاق را؟

 

اين بودن كش آمده در متن درد را

 

اين متن خيس خورده و اين چاي سرد را؟

 

اين زندگي كه روح مرا تير مي كشد

 

این عقربه که مرگ مرا دیر می کشد

 

دست مرا به آخر دنيا نمي برد...

 

طفلك! چقدر زجر كشيدي! چقدر بد!

 

من درك مي كنم كه تو تنها و بي كسي

 

من درك مي كنم كه به جايي نمي رسي

 

من درك مي كنم...

 

كه همين زندگي بس است؟!

 

يا يك خداي بي غلط مهربان كه هست؟

 

من درك مي كنم كه تو يك شخص ديگري

 

آرام و مهرباني و از من كه بهتري!

 

اما من از ادامه ي  شب حرف ميزنم

 

از چند قدم به عقب حرف مي زنم

 

از عده اي خداي فراري بي زمان

 

از عده اي خداي بد در پي مكان

 

از دستهاي حوصله داري كه سالهاست

 

تفهيم مي شوند به من:آسمان خداست

 

تصميم مي شود كه خدا را ...‌‍‌‌[صداي در]

 

مادر- سكوت- من و دل خالي پدر...

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم بهمن 1385ساعت 1:10 بعد از ظهر  توسط غریبه  | 

السلام علیک یا اباعبدالله و علی الارواح التی حلت بفنائک...

 

السلام علی الحسین   

      

                     و علی علی بن الحسین

 

                                             و علی اولاد الحسین

 

                                                                   و علی اصحاب الحسین

سلام بر حسين(ع)

 

                   و بر علي فرزند حسين(ع)

 

                                            و بر اولاد حسين(ع)

 

                                                                  و بر اصحاب حسين(ع)

 

                                  

                                    

 

اين چه حزني است نهفته در نام تو كه بي اختيار،دلها را مي شكند و اشك را در پشت پلك ها بي قرار مي كند؟

اين چه غم شگرفي است كه تداعي خاطره مقدس تو بر قلب ها مي نشاند و جگرها را خواه  و ناخواه به آتش مي كشاند؟

آدم(ع) كه براي پذيرش توبه ي خويش خدا را به اسماء الحسني او سوگند مي داد وقتي به نام تو رسيد-يا قديم الاحسان بحق الحسين-بي اختيار دلش شكست و براي اول بار حضور اشك را در چشمها تجربه كرد،از جبرئيل پرسيد كه چه سري است در اين نام كه فرق دل را مي شكافد و آسمان چشم را باراني مي كند؟

آنگاه جبرئيل(ع) مصيبت عاشوراي تو را بيان كرد آدم سير گريست و تازه پي به راز«اني اعلم ما لا تفعلون» خداوند برد.

باري اين گريه دست ما نيست.اختيار اشك در اين مصيبت با ما نيست .ما براي ثواب گريه نمي كنيم،چه كسي مي تواند براي ثواب گريه كند؟ گريه كردن بال بسته مي خواهد،گريه كردن دل شكسته مي طلبد،ما دق مي كنيم اگر براي تو گريه نكنيم.

دل ما از سنگ هم كه باشد در مصيبت تو نه مي شكند كه خون مي شود كدام سنگ را روز عاشورا از زمين برداشتند و دلش را خونين نديدند؟

دل ما چگونه خون نباشد از اين مصيبت جانسوز؟

چگونه مي شود كه تو بر فراز قله حقيقت بايستي  و فرياد بزني « هل من ناصر ينصرني» و ما در حسرت اين چهارده قرن عقب ماندن از كلام تو در حسرت چهارده قرن ديرتر رسيدن به عاشوراي تو در حسرت چهارده قرن ديرتر شنيدن فرياد استمداد تو در خويش مچاله نشويم؟

آنها كه يك روز ديرتر به عاشوراي تو رسيدند مگر نه تا آخر عمر در آتش حسرت گداخته شدند؟

 

             

                                              شد محرم تا در غم جانان غمخانه غمخانه غمخانه شویم

                                     از شراب غم وز می ماتم دیوانه دیوانه دیوانه شویم

                                        

                          

 

                      دوستان فرا رسيدن ماه محرم را به تك تك شما تسليت عرض ميكنم...

                                                  

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم دی 1385ساعت 11:24 بعد از ظهر  توسط غریبه  | 

سقوط...

 

 

رفتار من عادی است


اما نمی‌دانم چرااین روزها


از دوستان و آشنایان


هرکس مرا می‌بینداز دور می‌گوید:


این روزها انگارحال و هوای دیگری داری! امامن مثل هرروزم


با آن نشانی‌های ساده و با همان امضا،


همان نام و با همان رفتار معمولی


مثل همیشه ساکت و آرام.


این روزها تنهاحس می‌کنم گاهی


کمی گنگم


گاهی کمی گیجم


حس می‌کنم از روزهای پیش قدری بیشتراین روزها را دوست دارم


گاهی-از تو چه پنهان-با سنگ‌ها آواز می‌خوانم


و قدر بعضی لحظه‌ها را خوب می‌دانم این روزها گاهی از روز و ماه و سال،


از تقویم از روزنامه بی‌خبر هستم


حس می‌کنم گاهی کمی کمتر


گاهی شدیداً بیشتر هستم


حتی اگر می‌شد بگویم


این روزها گاهی خدا را هم یک جور دیگر می‌پرستم از جمله دیشب هم  از شب‌های بی‌رحمانه

 

 دیگر بود:


من کاملاً تعطیل بودم


اول نشستم خوب جوراب‌هایم را اتو کردم


تنها- حدود هفت فرسخ- در اتاقم راه رفتم


با کفش‌هایم گفتگو کردم


و بعد از آن هم رفتم تمام نامه‌ها را زیر و رو کردم


و سطرسطر نامه‌ها رادنبال آن افسانه موهوم


دنبال آن مجهول گشتم


چیزی ندیدم


تنها یکی از نامه‌هایم بوی غریب و مبهمی می‌داد


انگاراز لابه‌لای کاغذ تا خورده نامه


بوی تمام یاس‌های آسمانی احساس میشد

 

 دیشب دوباره بی‌تاب در بین درختان تاب خوردم


از نردبان ابرها تا آسمان رفتم


در آسمان گشتم


و جیب‌هایم رااز پاره‌های ابر پر کردم


جای شما خالی!!!


یک لقمه از حجم سفید ابرهای ترد


یک پاره از مهتاب خوردم

 

و بر خلاف سال‌های پیش رنگ بنفش و ارغوانی را از رنگ آبی دوست‌تر دارم

 

 دیشب برای اولین بار دیدم که نام کوچکم دیگر چندان بزرگ و هیبت‌آور نیست

 

گاهی برای یادبود لحظه‌ای کوچک


یک روز کامل جشن می‌گیرم


گاهی صد بار در یک روز می‌میرم


حتی یک شاخه از محبوبه‌های شب


یک غنچه مریم هم برای مردنم کافیست

 

 گاهی نگاهم در تمام روزبا عابران ناشناس شهر


احساس گنگ آشنائی می‌کند


گاهی دل بی‌دست و پا و سربزیرم را


آهنگ یک موسیقی غمگین هوایی می‌کند

 

اما غیر از همین حس‌ها که گفتم


و غیر از این رفتار معمولی و غیر از این حال و هوای ساده و عادی


حال و هوای دیگری در دل ندارم رفتار من عادی است !!! 

 

 

حال و هوای دیگری در دل ندارم رفتار من عادی است !!!  

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم دی 1385ساعت 2:32 قبل از ظهر  توسط غریبه  | 

پرواز

 

 

 

پرواز فرصتی است برای گذر از سرزمینهای ناشناخته

 

فرصتی برای تجربه آسمان و لمس آن

 

پرواز، بزرگی می دهد و انتظار فروتنی دارد

 

عظمت است و اما به تواضع نیازمند

 

پرواز، شوق سفر می خواهد و شور او

 

پرواز، هنوز بالا نیست بلکه میان بالا و پایین است

 

و معلوم خواهد کرد که آیا تسلیم جاذبه زمین خواهی شد یا جاذبه آسمان؟

 

در زمین بودن و جذب آن شدن، مرگی است آرام

 

، اما از آسمان فرو افتادن و جذبه زمین را پذیرا گشتن خرد و تکه تکه شدن است

 

و این مرگی است دردناک و وحشت انگیز

 

پرواز، پیمودن آسمان است و به آن سوی باران رفتن

 

وراء را بوسیدن و به فرا رفتن

 

شکافتن هوای زندگی و کاویدن فضای به چشم نیامدنی

 

پرواز، خود را به باد وزان سپردن است و وزیدن

 

عبور است و از دور به نظر رسیدن

 

پرواز،از بالا دیدن است و از پایین دیده شدن

 

گذشتن و گرفتار نشدن است

 

دوست داشتن است و دل نبستن

 

پرواز، سبکبال بودن است و نداشتن

 

پرواز، ارتباطی عمیق است با آنچه در عمق آسمان است

 

پرواز، کلید رهایی است و پرواز، سکوت است و گاه فریاد کشیدن

 

سکوت است و گاه فریاد کشیدن ...

 

 

وقتی دلت خسته شد

 

،دیگه خنده معنایی نداره

 

می خندی تا از دیگران غم آشیانه کرده تو چشماتو پنهان کنی

 

وقتی دلت خسته شد

 

حتی اشکهای شبانه هم آرومت نمی کنه

 

گریه می کنی چون به گریه کردن عادت کردی

 

وقتی دلت خسته شد

 

هیچ چیز آرومت نمی کنه به جز

 

پرواز

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم دی 1385ساعت 2:57 قبل از ظهر  توسط غریبه  | 

من اما...

 

کلمات مرا دارند

تا از دالانهای تو در تو بگذرند

روزی پیدایشان کنم

وزیبایی شان را بخوانم

و سپیدی انتظاری را

که آغوش به رویشان نمی بندد

تا حرفهایشان نا گفته نماند

کلمات کتابه را دارند

تا آسوده در آن خانه کنند

و باور مرا

که دلتنگی شان را

نانوشته نمی گذارد و لب که تر کند

چشمها را به خواندنشان وا میدارد

کلمات......

من اما

حتی تورا

ندارم......

 راستی عزیزان عید غدیر رو پیشاپیش بهتون تبریک میگم.

چند روزی نیستم با خودتون نگین تبریک نگفت و رفت.

روزهای خوبی رو برای همتون آرزومندم... 

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم دی 1385ساعت 3:49 قبل از ظهر  توسط غریبه  | 

؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

نامه

 

تا حالا به بودنت تو دنیا فکر کردی؟

 

تا حالا دلیل زندگی کردن را فهمیدی؟

 

اصلا به این فکر کردی که چرا به این دنیا اومدی؟

 

یا چرا مردن برات ترسناکه؟

 

حتما می گی دیگه نگو سرم درد گرفت

 

راستش تو درست می گی

 

اگر بخواهیم به همه ی این چیز ها فکر کنیم حتما...

 

ولی زنده بودن یعنی این...

 

یعنی به همه ی این چیزها فکر کردن

 

و نتیجه درست را بدست آوردن

 

اگر تونستی به همه این چیز ها جواب بدی

 

به منم حتما بگو....

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم دی 1385ساعت 7:2 بعد از ظهر  توسط غریبه  | 

عيدتون مبارك...

 

عید قربان مبارک

 سلام دوستاي گلم.

 این عید بزرگ رو به همتون تبریک می گم.

 شرمنده که یه ذره دیرشد یه مشکل واسم پیش اومد نشد زودتر بیام .

این گلهای قشنگ تقدیم به همه کسانی که با اومدن این عید خوشحال می شن...

                                                                  

عزيزان عيدتون مبارك...

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم دی 1385ساعت 8:25 بعد از ظهر  توسط غریبه  | 

درد دل...

 

     اين متن رو واسه ي كسي نوشتم كه آخر بي معرفتها بود...

 

 شايد تو اين تاريکي محض ، يکي هنوز بيدار باشه ، يک آدم غريب که سرنوشتش رو تفأل  زده به حافظ .

يا يکي مثل من قلمش رو کوک کرده تا از عشق و دوستي بگه  و واسه يکي مثل تو يه چيزي بنويسه واز قطره هاي بلوري اشک واسه واژه هاي آشفته ذهنش ، جمله هاي ناقص و نامفهوم بسازه.

شايدم يکي تو اين شب پاييزی سفره ي خاطراتشو پهن کرده و جرعه جرعه اشک رو ... شايدم سفره شو جمع کرده و گذاشته باشه رو طاقچه بلند يادگاري تا مبادا شمعدوني هاي قلبش زير غم غريب خاطرات نازنينش سرخم کنن .

آره ليلا اينجا شبه ، يه شب پاييزی بلند .انگار نمي خواد تموم بشه.اصلا چرا شبهاي پاييز اينقدر بلنده؟

 آره فكر كنم خدا اين شبها رو گذاشته واسه كسايي مثل من ... كه بشينم به توي بي معرفت  فكر كنم كه بعد از چهار سال يه روز بي خبر گذاشتي رفتي...

 به اون فاطمه ي ديوونه كه همچين رفته توي درس كه بيا و ببين...

 به اون ارغوان لوس كه هر چي ميگم بيا منو واسه ي داداشت بگير ميگه نه...

 به اون رحيمه ي خسيس كه از اشانتيوناش بهم نداد...

 به اون زهراي مو قشنگ كه هر چند ماه يه بار يادم مي كنه...

به اون معصومه ي شوهر ذليل كه هميشه بهم متلك مي گفت...

به همه ي بچه هاي كلاس كه همشون باحال بودن...

 و در آخر به اونيكه نمي دونم چرا اصلا بهش فكر مي كنم؟

مي دوني ليلا همه ي  اينا رو تحمل مي كنم ولي كار تو واقعا برام سنگين بود.

 من و تويي كه  اگه يه روز با هم صحبت نمي كرديم شب خوابمون نمي برد.

 تويي كه هميشه مي گفتي هيچي نمي تونه ما رو از هم جدا كنه.

 تويي كه اگه سر كلاس يكي ديگه كنارم مي نشست ناراحت مي شدي.

 تويي كه بين گروه تفرقه انداختي چون هميشه مي خواستي با هم تنها باشيم.

و خيلي اگه هاي ديگه...

الانم از اين ناراحتم كه نمي دونم كجايي؟ نمي دونم داري چكار مي كني؟ نمي دونم چرا هيچ خبري بهم نميدي؟

 بابا قبول كن بعد از چهار سال با هم بودن واقعا سخته...

ليلا يادته چند بار بهم گفتي دوستت دارم؟

 يادته چند بار توي كلاس وسط درس برام نوشتي هيچ كسي نمي تونه جاي تو رو برام پر كنه؟

 اينقدر هم پررو بوديم كه هر چي استادا چپ چپ نگاه مي كردن از رو نمي رفتيم.

 يادته؟ آره ؟ يادته؟

نه حتما يادت نيست اگه يادت بود كه اينجوري نمي كردي. بري و هيچ رد پايي از خودت به جا نزاري.

ليلا الان كه فيلمها وعكسها رو نگاه مي كنم نمي دونم بخندم به ياد اون خاطره هايي كه با هم داشتيم و يا گريه كنم به ياد كاري كه كردي؟

يادته ليلا هميشه براي امتحانها يكيمون تستيها رو مي خوند يكيمون تشريحيها  يه بار هم استاد فهميد به هردومون چهارده و نيم داد؟ چقدر خنديديم.

مي دوني عزيز کسي از آينده خبر نداره ، منم اگه مي دونستم تو اين كارو مي كني .اگه مي دونستم اينقدر بي معرفتي. اگه مي دونستم تمام حرفات خالي بنديه. اگه...

هيچ موقع برات تو قلبم جا باز نمي كردم. آخه اگه كسي پا توي قلب من بذاره خيلي سخت مي تونه از اونجا پاشو بيرون بذاره.

( قابل توجه كسايي كه خيلي محكم پا تو قلب من گذاشتن.)

ولي ليلاي عزيز اينو بدون هر جا باشي برات دعا مي كنم . هر موقع ميرم حرم از امام رضا مي خوام هميشه هواتو داشته باشه.

عزيز من سرنوشتت  با  سرنوشت هر کسي که قراره گره بخوره ، ملکه نازنازي باغ قشنگ

دل هر کسي که مي شي ، مرواريد هميشه براق چشماي هر مهربونی

که مي شي ، برات آرزوي خوشبختي مي کنم .

تو اين شب قشنگ ،زير اين مهتاب دل انگيز و عطر شب بوهاي هميشه عاشق ، آرزو مي کنم که به زودي زود حريم آسموني قلبت رو به روي اعتماد يه مجنون بي تيشه باز کني و سلامي عاشقانه رو تجربه کني ...

 منم ميام از اوج برق اون نگاه قشنگت ، واسه رو کم کني ستاره هاي آسمون

عکسهاي يادگاري مي گيرم و تو گلدون خاطره ها ، لابه لاي گلبرگهای

دوستيمون براي هميشه ابديش مي کنم.

 و مي سپارمت اول از همه به اونی که مسافر قشنگ جاده زندگيتو با کوله باري از عشق و محبت برات هديه آورد و بعد به اوني که ناز چشماتو با برقي از تبسم عاشقانه پاسخ گفت

 و ...

ديگه بايد اين نامه رو تموم کنم ، اما چه جوري ؟

بذار ساده ، با يه جمله ...

 ليلاي عزيز با تمام وجود دوستت دارم و خواهم داشت...

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم دی 1385ساعت 9:29 بعد از ظهر  توسط غریبه  | 

به مناسبت کريسمس...

 

 

      عيد ميلاد حضرت مسيح بر تمامي پيروان آن حضرت مبارك

 

 اين روزا ، خيلي از آدما ، كريسمس(ميلاد عيسي مسيح) رو جشن مي گيرن و در

 انتظار سال نوي ميلادي هستن.

 بعضي ها فكر مي كنن تنها مسيحيا تو اين روزا بايد شاد باشند

  ولي روزاي بزرگ  و مقدس به همه تعلق دارن

  و اگه بدونيم كه در هر روز :

  بزرگي متولد مي شه ،

  يا سالروز تولد بزرگيه ؛

 انساني به روشن بيني مي رسه؛

 کودکی لبخند می زنه؛

  بركتي روانه ی  سفره اي ميشه ؛

  گلی می شکفه؛ 

 عشقي پاك و زيبا در قلبي جاي  مي گيره 

 ...

 اون وقت همه روزا ، بلكه همه لحظه ها برامون مقدس،سرور انگيز و  شايسته ی 

 جشن گرفتن مي شه .

 جشنهاي مقدس هر دين و آيين ؛ شايد تنها تلنگري باشه براي ما... 

 اگه حقايق را در هر كسي و هر جايي ببينيم ؛

  دروازه هاي قلبمونو باز كنيم ...

 و« بذاريم احساس هوايي بخوره »

 شايد با هر دين و اعتقادي كه داشته باشيم ،

 شادي روزانه ی   مردم سراسر دنيا ( به هر دليلي مثلا ، جشن كريسمس)  همچون

 نسيمي به قلب ما نيز بوزه ...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم دی 1385ساعت 6:57 بعد از ظهر  توسط غریبه  | 

این متن از طرف یکی از بهترین دوستام ارغوانه .(ازش ممنونم)

 

باز می خواهم از دنیای انسانها دور باشم

باز می خواهم از فریادها بگریزم

باز می خواهم از جنجالها دست بردارم

باز میخواهم گوشه گیر خانه خیال باشم

باز می خواهم رفیق غم باشم و همنشین تنهایی

یک لحظه مصیبتها را فراموش کردن خوشبختی بزرگیست

در عالم خیالم هر چه می بینم زشت است

 و هر چه تصور می کنم زیباست!


 

+ نوشته شده در  شنبه دوم دی 1385ساعت 4:0 بعد از ظهر  توسط غریبه  | 

ای پرنده...

 

وداع.توفان می افریند

اگر فریاد رعد را در وداع توفان نمیشنوی

باران هنگام توفان را که می بینی

آری باران اشک بی طاقتم را که مینگری

من چه کنم؟تو پرواز میکنی و من پایم به زمین بسته است

ای پرنده...


دست خدا به همراهت.

 

+ نوشته شده در  شنبه دوم دی 1385ساعت 3:49 بعد از ظهر  توسط غریبه  |