تبليغاتX
غریبه
غریبه
نمي دانم چقدر در " راه " دويده ام امّا همه اش آني را مي ماند . پس آخر دنيا کجاست ؟
باران... پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385 11:20 بعد از ظهر

 

سلام عزيزان

 

آپ اين دفعه ي من براي بعضيهاتون تكراريه.

 

چون يكي دو ماه پيش اين شعر رو گذاشته بودم.

 

اما من اين شعر رو خيلي دوست دارم براي همين هم دوباره گذاشتم.

 

من كلمه به كلمه ي اين شعر رو قبول دارم و مطمئنم  از هيچ  لحاظ

 

عدلي تو اين دنيا وجود نداره.

 

دوست دارم شما هم تا آخرش بخونين و نظرتون رو بگيد ...

 

 

باز باران بی ترانه

باز باران , با تمام بی کسی های شبانه

می خورد بر مرد تنها , می چکد بر فرش خانه

باز می آید صدای چک چک غم... باز ماتم

من به پشت شیشه ی تنهایی افتاده

نمی دانم.. نمی فهمم

کجای قطره های بی کسی زیباست؟؟؟؟

نمی فهمم , چرا مردم نمی فهمند

که آن کودک که زیر ضربه شلاق باران سخت می لرزد

کجای ذلتش زیباست؟؟؟

نمی فهمم... کجای اشک یک بابا

که سقفی از گل و آهن به زور چکمه های باران

به روی همسر و پروانه های مرده اش آرام باریده

کجایش بوی عشق وعاشقی دارد؟؟؟

نمی دانم.. .نمی دانم چرا مردم نمی دانند

که باران , عشق تنها نیست

صدای ممتدش در امتداد رنج این دلهاست

کجای مرگ ما زیباست.. .نمی فهمم!!!!؟

یاد آرم , روز باران را

یاد آرم مادرم در کنج باران مرد

کودکی ده ساله بودم

می دویدم زیر باران.. .از برای نان

مادرم افتاد

مادرم در کوچه های پست شهر آرام جان می داد

فقط من بودم و باران و گل های خیابان بود

نمی دانم

کجای این لجن زیباست؟؟؟؟

بشنو از من , کودک من

پیش چشمم, مرد فردا

که باران هست زیبا از برای مردم زیبای بالادست

  و آان باران که عشق دارد ... فقط جاریست برای عاشقان مست

و باران من و تو درد و غم دارد

خدا هم خوب می داند که

این عدل زمینی , عدل کم دارد...!

 

  

  

 

 

 

نوشته شده توسط غریبه | لينك ثابت |

لينك باكس پنگوين Penguin Linksbox


 
Copyright © 2006 - Site bus: غریبه & Designer: Hessam Sedaghati