تبليغاتX
غریبه
غریبه
نمي دانم چقدر در " راه " دويده ام امّا همه اش آني را مي ماند . پس آخر دنيا کجاست ؟
سقوط... شنبه پنجم اسفند 1385 1:7 قبل از ظهر

 

 

سقوط مي كنم ،

 

 هر بار از لبه ي تاريك حرفهايي كه سمت و سويي ندارند !

حرفهايي كه تو از دلت مي زني و من از تنهاييه بي پايان ...

آري...هربار...سقوطي مرگبار ميکنم!!!

اميد بهبودي ام نمي رود ...



گويي باور نكرده اي ...

خلاص نشده ام از خوابكده ي دربدري هاي مزمن لحظه ها !

جاده ها مثل مار مي پيچند روي تلاشهايم ...

و شايد تلاشهايت

و دستان سرد من در جيب زمان ... خواب رفته !



چرا مضطربي ؟

 

از احساس نامه اي كه نخوانده اي و اصلا هنوز نيامده ؟!!!

يا شايد سكوت كرده اي از بي صبري !؟



پس من چه كنم ، كه ذره ذره ي جويده شده ي روزهايم

با طعمي گس در دهان ظالم روزگار جا مانده !



مدتهاست كشنده ترين ساعات ،حوالي من در چارچوب اتاقم ...

 

تاب مي خورند !

و آفتاب لا به لاي پنجره ي چشمانم ... گم شده .



مي دانم ... مي داني ... دير زماني ست ...

كندترين روياي شبانه ما  با كابوسهايي از آينده

 

 هم خواب شده اند ...

كاش صبح مي شد .



در انديشه ي چون و چراي دل شكسته ام نباش ... عزيز !

كه زوال من شايد از همان نقطه ي آغاز  ما  بود ...

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده توسط غریبه | لينك ثابت |

لينك باكس پنگوين Penguin Linksbox


 
Copyright © 2006 - Site bus: غریبه & Designer: Hessam Sedaghati